با ما همراه باشید

تیتر یک / ترین ها

گوشی‌های قصه‌گو

با بهترین بازی‌های روایت محور گوشی‌های هوشمند آشنا شوید

منتشر شده

گوشی‌های قصه‌گو
عصری که در آن زندگی می‌کنیم، علم پیشرفتی معادل با سرعت نور دارد و امکانات گسترده‌تری را در اختیار بشر قرار می‌دهد. زمانی گوشی‌های همراه آنقدر محدودیت داشتند که امکان ذخیره چند مسج کوچک روی آنها نبود اما حالا شرایط فرق می‌کند. اگر سقف آرزوهای انسان دو دهه قبل، بازی کردن Snake روی گوشی‌های همراه بود، در حال حاضر عناوین سه بعدی هم نمی‌توانند عطش بشر را فرو بنشانند. با تمام این اوصاف نگرش به چنین وسیله‌ای به عنوان یک پلتفرم قابل بازی، چندان جدی نیست و گاهی اوقات، صرف گذراندن وقت خالی و یا مواردی از این دست، تنها بهانه تجربه چند دقیقه‌ای یک بازی می‌شود. شاید بد نباشد که چنین ذهنیتی را دور بریزید و به دنیای جدیدی قدم بگذارید زیرا علاوه بر کنسول‌های خانگی و کامپیوترهای شخصی، گوشی‌ها هم نقش پررنگی را در صنعت گیم ایفا می‌کنند. حالا با کمک این ابزار می‌توانید بازی‌هایی را انجام دهید که از داستانی قوی برخوردارند و دست بر قضا، هر روز هم به تعدادشان افزوده می‌شود.
عناوینی که قصد داریم معرفی کنیم، همگی نیازمند خرج کردن مبلغی اندک هستند و با دیگر آثار مشابه تفاوت دارند پس اگر می‌خواهید جیب خود را مدیریت کنید، مطالعه این مطلب را از دست ندهید.

شاهزاده خاموش

نوشتن درباره اثری همچون Monument Valley شاید نتواند به درستی تمام منظور را بیان کند اما همین قدر بدانید که غفلت از این عنوان موجب پشیمانی است! شما در نقش یک شاهزاده وظیفه دارید تا راهتان را از میان ساختمان‌هایی که معماری عجیب دارند، باز کنید و به سر منزل مقصود برسید. مانند اکثر آثار مستقل، این بازی هم بدون دیالوگ ساخته شده است و موسیقی و زیرنویس‌های گاه و بی‌گاه تمام حرف‌ها را می‌زنند.
از میانه راه و با اضافه شدن موجودی زرد رنگ که تمام هدفش کمک به شاهزاده خانم است، روابط میان این دو جذاب می‌شود و نقطه عطفی در جریان داستان به حساب می‌آید.
فرم گیم پلی و شکل معماری بازی، بی‌شباهت به آثار موریس اشر هنرمند آلمانی نیست و حرکت در ابعاد گوناگون، گیم پلی Monument Valley را بیش از پیش جذاب می‌کند. وبسایت‌های معتبری همچون Polygon، Kotaku و بسیاری از رسانه‌های دیگر به تمجید از این عنوان خلاقانه پرداخته‌اند و تیم شیفر که خودش از بازیسازان قدیمی و کارکشته است، آن را اثری بی‌بدیل می‌داند. نسخه دوم این بازی هم از آثار خوش ساخت به شمار می‌آید که این دفعه ماجراهای قهرمان اصلی را در کنار مادرش روایت می‌کند.

آرزویی که برآورده شد

فیلم‌ها و کتاب‌هایی که بتوانند عشق را به درستی تصویر کنند، کم نیستند اما در هنر هشتم این فرصت، به دلیل نوع مدیای بازی، کمتر در اختیار سازندگان قرار می‌گیرد. با این حال آقای کان گائو و همکارانش در استودیوی Free Brird Games، یکی از زیباترین داستان‌های عاشقانه را در اختیارتان می‌گذارند تا آن را با تمام وجودتان حس کنید. داستان To the moon از این قرار است که دو پزشک مامور می‌شوند تا آخرین آرزوی یک پیرمرد را که اکنون در کما به سر می‌برد، برآورده کنند.
آنها به کمک دستگاه و متدهای پیشرفته به داخل ذهن و گذشته پیرمرد می‌روند و سعی می‌کنند تا چنین خاطره‌ای را در داخل حافظه‌اش جاسازی کنند. در این میان اتفاقات عجیبی می‌افتد و گذشته تلخ و پر فراز و نشیب پیرمرد، مسیر فکری دو پزشک جوان را به کل تغییر می‌دهد . حوادث داستانی را رقم می‌زند.
پرداخت فوق العاده داستان که در هر لحظه مخاطب را شگفت زده می‌کند، از To the moon اثری ساخته است که پس از اتمام آن، شاید تا ماه‌ها ذهنتان را به خودش درگیر کند. موسیقی دراماتیک کان گائو که علاوه بر کارگردانی، آهنگسازی بازی را هم شخصا انجام داده است، می‌تواند به پای ثابت لیست آهنگ‌های روزمره شما بدل شود. صرف هزینه 4.5 دلاری برای چنین عنوانی کاملا به صرفه است و به خوبی جوابگوی انتظارتان خواهد بود. در آخر توجه داشته باشید که این عنوان، داستانی غم انگیز دارد و اگر به تنهایی تجربه‌اش کنید، تاثیر بیشتری رویتان خواهد گذاشت.

وایکینگ‌ها به نوبت

بازی‌های مدرن در اکثر اوقات با بهره بردن از گرافیک‌های سه بعدی و چشم نواز به راحتی دل بازی دوستان را می‌برند. The Banner Saga این کار را به شکل دیگری انجام می‌دهد که شاید گیمرهای غیر حرفه‌ای معادلش را ندیده باشند. سازندگان این بازی نقاشی‌هایی را که با دستان توانمند خود ترسیم کرده‌اند، به شکل انیمشین درآورده‌اند که سبب شده تا محصول نهایی از حیث گرافیکی، فوق العاده به نظر برسد.
این تمام داشته‌های بازی نیست زیرا داستانی عمیق و چند لایه آن، حسابی گیمرها را درگیر می‌کند. نویسندگان سعی کرده‌اند تا از اسطوره‌های اسکاندیناوی استفاده خوبی داشته باشند و به همین دلیل، خدایان اروپای شمال را به جان وایکینگ‌ها انداخته‌اند و معجونی عجیب اما خوشمزه را تحویل مخاطبان داده‌اند.
می‌توان این عنوان را یک اثر تاکتیکی که استراتژی در آن نقشی حیاتی دارد، دانست. سیستم مبارزات بازی نوبتی هستند به این شکل که گیمر با چیدمان شخصیت‌ها و کنتزل حرکت، ضربه و دفاع در برابر دشمنان، جنگ را آغاز می‌کند و سپس نوبت به حرفش فرا می‌رسد. می‌توان The Banner Saga را اثری کاملا منطبق با استانداردهای گوشی‌های همراه دانست که به خوبی از قابلیت‌های آنها بهره می‌گیرد.
از موسیقی بی‌نظیر آستین وینتوری هم نباید به آسانی گذشت؛ آهنگسازی که با خلق قطعات Journey به هنرمندی صاحب سبک و مشهور بدل شد و حالا تمام اهالی صنعت گیم، او را به خوبی می‌شناسند. اگرچه 10 دلار در برابر آنچه به شما فروخته می‌شود، تقریبا به نظر نمی‌آید اما اگر کمی صبر کنید، می‌توانید هنگام تخفیف‌های هفتگی و یا ماهانه، این اثر خوش ساخت را بخرید و آن را به آرشیوتان بیفزایید.

یک عاشقانه ساده

واقعیت این است که هروقت اسم Annapurna Interactive را ابتدای اسم هر بازی دیدید، در خرید آن عنوان شک نکنید. بدون شک یکی از پدیده‌های امسال Florence است که توسط یکی از طراحان Monument Valley خلق شده و این کمپانی خوشنام، آن را منتشر کرده است. این اثر هنری شگفت انگیز به رابطه دختر و پسری می‌پردازد و پستی و بلندی‌های آن را به زیباترین شکل ممکن نمایش می‌دهد. بازی بسیار کوتاه است و می‌توان آن را در زمانی حدود 1 ساعت به اتمام رساند اما آنچه مخاطب دریافت می‌کند، چیزی ورای همان 1 ساعت خواهد بود. Florence کوچکترین دیالوگی ندارد و همین موضوع، آنرا به یک اثر جهانی تبدیل می‌کند که همه انسانها فارغ از زبانشان قادر به تجربه‌اش هستند.
قهرمان داستان یا همان فلورانس، دختری است که علاقه زیادی به نقاشی دارد و به شکل اتفاقی با یک ویلنسلیست آشنا می‌شود. آنها به تدریج به یکدیگر علاقه نشان می‌دهند و رابطه‌شان شکل می‌گیرد. همه چیز در ظاهر خوب پیش می‌رود تا اینکه اتفاق‌های پیش بینی نشده مسیر این دوستی را به سمت دیگری سوق می‌دهد. امسال Florence توانست در بخش بازی موبایلی، بهترین اثر شناخته شود و رقبای سرسختی همچون Fortnite، PUBG و البته Reigns را از پیش رو بردارد و در بخش بهترین بازی تاثیرگذار کاندید دریافت جایزه شود. 4 دلار برای یک ساعت بازی کردن تصمیمی است که باید خودتان بگیرید اما مطمئن باشید که با یک اثر متفاوت مواجه خواهید شد.

نیمه گمشده

آخرین اثری را که مورد بررسی قرار می‌دهیم، بیش از آنکه یک بازی کامپیوتری باشد، یک فیلم تعاملی است که بازیکن در آن نقشی حیاتی دارد. سم بارلو که پیش از Her Story در دو نسخه از سری Silent Hill بر صندلی کارگردانی نشسته بود، در نخستین پروژه مستقل خود، چشم‌های تمامی منتقدین را به خودش خیره کرد.
داستان بازی حول و حوش زنی اتفاق می‌افتد که با مراجعه به پلیس، از گمشدن مرموز همسرش خبر می‌دهد. با توجه به حرف‌ها و مدارکی که این زن ارائه می‌دهد، گیمر می‌بایست حقیقت را شناسایی کند که البته انجامش به این سادگی‌ها هم نیست. هرکدام از مدارک و صحبت‌ها در یک ویدیوی جدا قرار دارد و برای اثبات حرف‌هایتان، می‌توانید به آن استناد کنید.
شاید در ابتدا Her Story چندان اثر هیجان انگیزی به نظر نرسد اما اگر کمی به آن وقت بدهید، با داستانی روانشناسانه و غیر خطی مواجه خواهید شد که پس از اتمامش، هیچگاه فراموشش نخواهید کرد. در جریان رویداد دو سال پیش The Game Awards بازی مورد نظر ما توانست دو جایزه بهترین داستان و همچنین بهترین بازیگر را با اقتدار تصاحب کند و حتی در مراسم بفتا هم 3 جایزه ارزشمند به دست آورد.
این عنوان قیمت به نسبت بالایی دارد و اگر 5 دلار بپردازید، می‌توانید از تجربه‌اش لذت ببرید. همانطور که مشاهده می‌کنید، گوشی‌های هوشمند، می‌توانند به یک پلتفرم مطمئن و البته جدی در صنعت گیم بدل شوند پس شاید بهتر باشد در انتخاب بازی‌هایتان دقت بیشتری داشته باشید.

ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عکس خوانده نمی شود

خبر یک / از چهار گوشه جهان

وقتی از لوت‌باکس حرف می‌زنیم ، از چه حرف می‎زنیم

لوت‌ باکس‌ها نشان می‌دهند که صنعت گیم ورشکسته شده است!


منتشر شده

بازی‌های ویدئویی هرساله نزدیک به 200 میلیارد دلار درآمد دارند، اما این صنعت برای بازی‌سازان، صنعتی بی‌ثبات است. همین که یک پروژه به پایان می‌رسد، دیگر کسی کاری به کار کارمندان آن پروژه ندارد؛ گاهی ممکن است استودیویی که وابسته به ناشر است، با یک شکست به‌کل بسته شود و استودیوهای مستقل تنها در موقعیتی نجات پیدا می‌کنند که لاین-آپ پروژه هاشان کاملاً مشخص باشد. از طرفی، قیمت بازی‌ها ثابت مانده و چرخه تبلیغاتی هایپ بازی‌ها هم فقط برای فروش هفته‌های اول انتشار مناسب است و بعد از آن قیمت‌ها مدام شکسته می‌شوند. موقعیت کارکنان این صنعت مدام در خطر است؛ این مسئله حاصلِ سیستمی است که اصلاً با عقل جور نمی‌آید.         

لوت باکس وارد می‌شود

این مکانیک که شاهد رواج روزافزونش هستیم، به‌طور اتفاقی به بازیکنان جوایزی اعطا می‌کند که یا ابزار ضروری داخل بازی‌اند یا چیزهایی صرفاً ظاهری و برای زیبایی؛ کار جایی بیخ پیدا می‌کند که استفاده از چنین چیزهایی نیاز به خرده تراکنش‌هایی با استفاده از پول رایج در جهان واقعی دارد؛ یعنی شما دلار واقعی را برای آیتم‌های مجازی خرج می‌کنید. با انتشار بازی Middle-Earth: Shadow of War، بحث‌ها در مورد این سیستم و ناکارآمدی‌اش بالا گرفت. در بعضی از نقدها نوشته شد که بدون استفاده از لوت باکس حتی نمی‌توانید به پرده آخر بازی راه پیدا کنید. نویسنده‌هایی دیگر، مثلاً پاتریشیا هرناندز از کوتاکو و لیف جانسون از راک پیپر شاتگان درباره خوبی‌ها و بدی‌های این موضوع بحث کردند، اما مسئله اصلی سرجای خود باقی ماند و صحبت در مورد لوت باکس‌ها و دیگر ترفندهای «پرداخت برای بازی» تا امروز ادامه پیدا کرد. همیشه وقتی بحث پرداخت‌های درون بازی می‌شود، کار به همین‌جا می‌کشد. سیستمی که قبلاً برای بازی‌های رایگان آنلاین بوده، حالا وارد بازی‌هایی شده که مبلغ کاملی برایشان پرداخته می‌شود و می‌توان تا جایی پیش رفت که این عمل را یک نوع کلاه برداری خواند.

گیمرها چه فکری می‌کنند؟

اگر بخواهیم از طرف جامعه گیمرها صحبت کنیم هیچ وقت لوت باکس‌ها چیز لذت بخشی برایمان نداشته است. ترجیح گیمرها بر این است که وقتی یک بازی را خریداری می‌کنند، همه آن چیزی که برای پیشروی در بازی نیاز است به آن‌ها داده شود؛ مگر بازی‌هایی مثل متروید و زلدا چنین کاری نمی‌کرده‌اند؟ پس چرا باید برای یک شمشیر قوی‌تر یا یک سلاح لیزری پول پرداخت شود؟ هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد پول واقعی را برای آیتم‌های مجازی خرج کند (البته برخی خوره‌های دیوانه را فاکتور می‌گیریم). لوت باکس‌ها بیشتر شبیه دام‌هایی برای کسب طعمه‌های چرب و نرم است و گیمرها هیچ‌وقت دلیل منطقی کافی برای استفاده از آن‌ها را نخواهند داشت. وقتی این مشکل را در چارچوب کلی‌تر صنعت گیم نگاه می‌کنیم و مسئله بازگشت سود و سرمایه را در نظر می‌گیریم، پدیده لوت باکس برای ناشران و طراحان بازی‌ها کاملاً منطقی و عاقلانه است. چند وقت پیش «رمی اسماعیل» در توییتر خود به چنین چیزی اشاره کرد. او نوشت:
«واقعیات مالی و انتظارات مخاطب باهم جور نمی‌آید. یک کدام باید قربانی می‌شد، پس فکر می‌کنم لوت باکس‌ها یک جور SOS برای صنعت گیمند.»


صنعت گیم ورشکسته است؟

دخل و خرج صنعت گیم در سال 2017 آن‌قدر بی‌رحمانه بوده که ناشران و سازندگان مجبور به گنجاندن خرده تراکنش‌هایی در بازی‌هایی شده‌اند که اصلاً نیاز به چنین چیزی نداشته‌اند. «Shadow of War» برای شما 60 دلار درمی آید. این در صورتی است که در هفته اول انتشار بخریدش. چند صباحی بعدتر، مثلاً در تعطیلات عید پاک قیمتش به 40 دلار خواهد رسید. تا آخر سال به نصف قیمت پشت جلد می‌توانید آن را تهیه کنید. با این حال، تنها راه منطقی، ابداع شیوه‌ای است که درآمدی دنباله دار از بازی حاصل شود، حتی اگر این ماجرا با نیاز مخاطب همخوان نباشد. سیستم‌های «پرداخت برای بازی» ای مثل لوت باکس‌هایی که با پول رایج جهان واقعی سروکار دارند، حاصل کسب و کاری‌اند که انتظارات، بودجه و فروش هر کدام به سمت خودشان حرکت می‌کنند.

مشکل از کجاست؟

لوت باکس‌ها نشانه مشکل بزرگ‌تری در هسته مرکزی صنعت گیم هستند، مشکلی که تا تغییری نظام‌مند بر آن اعمال نشود، همیشگی خواهد بود. تغییری که از آن می‌گوییم آسان نخواهد بود، اما فعلاً راه حل دیگری نمی‌توان دید. یک سر مشکل به نیروی کار برمی گردد؛ اما چگونه می‌توان نیروی کار ثابتی داشت در حالی که حیات آنیِ یک صنعت وابسته به سودِ اندکی است که در اکثر مواقع حتی نمی‌تواند بودجه اولیه را برگرداند؟ ناشران باید یاد بگیرند که بودجه‌هایشان را چطور برای پروژه‌هایی مثل Shadow of War تنظیم کنند. جوری که با کمتر شدن قیمت بازی‌ها در طول سال، مجبور به رو آوردن به شیوه‌های شکاری‌ای مثل لوت باکس نشوند. شاید این امر با افزایش قیمتِ تمام شده بازی روبرو شود، اما افزایش قیمت از یک جور کلاه‌برداری محترمانه بهتر است. از طرفی دیگر، کار کشیدن افراطی از نیروی کارِ پشتِ این پروژه‌ها باید کنار گذاشته شود تا راه برای خلاقیت هموار گردد. ناشران باید هر آنچه در توانشان است را برای حمایت از کارمندانشان انجام دهند. اگر لوت باکس‌ها تا الآن فقط یک مُسکن برای درد بی‌درمان صنعت گیم بوده‌اند، اشکالی ندارد... اما وقت آن رسیده که فکری به حال مشکلات بنیادین این صنعت شود.


ادامه مطلب

تریلر

تریلر لانچ Vampyr

منتشر شده

زمان اکران فیلم «ماینکرفت» (Minecraft) به تعویق افتاد و این فیلم دیگر در می 2019 اکران نمی‌شود. اما این تنها خبر بد برای دوستداران سری بازی محبوب ماینکرفت نیست زیرا « راب مک‌الهنی» (Rob McElhenny) نویسنده و کارگردان فیلم ماینکرفت هم از این پروژه جدا شد.
مک‌الهنی در گفتگو با The Wrap این موضوع را اعلام کرد. خالق و بازیگر سریال مشهور « فیلادلفیا همیشه آفتابی است» (It's Always Sunny in Philadelphia) توضیح بیشتری در این باره نداد.

ادامه مطلب

خبر یک / اخبار

مرگ در Fallout 76 دردناک نیست

منتشر شده

پیت هاینز از کمپانی بتسدا عنوان کرد بازیکنان در Fallout 76 پس از مرگ در حین انجام ماموریت می‌توانند بار دیگر آن ماموریت را تکرار کنند. با این وجود او اعلام نکرد که بازیکنان پس از مرگ بخشی از ایتم‌ها و پولشان را از دست می‌دهند یا نه.

پیت هاینز در ادامه پرسش و پاسخ‌های توییتری خود عنوان کرد بازی از قابلیت Auto Save استفاده می‌کند و در صورتی که بازیکنان در میان بازی، اتصالشان را با سرور از دست بدهند یا به دلیلی مجبور به ترک فوری بازی شوند، نباید نگران ذخیره سازی بازی باشند زیرا بازی به خوبی این وظیفه را انجام د‌هد. او در ادامه گفت لوت‌های بازی هر چند ساعت (نامشخص) بازیابی می‌شوند و در صورتی که بازیکنان لوت‌های موجود در خانه‌ها و ساختمان‌ها را جمع اوری کنند، این لوت‌ها پس از چند ساعت با ایتم های جدید تعویض می‌شوند.

هاینز در پایان گفت:« اگر بازیکنی برای مدت زمان زیادی به سرورهای بازی متصل نشود، بازیکنان دیگر می‌توانند بر فراز پایگاه آنان اقدام به ساخت و ساز کنند، با این حال به محض اتصال دوباره بازیکن به سرور، پایگاه ساخته شده توسط بازیکنان جدید  به مکانی جدید منتقل می‌شود، با این حال با احتساب محیط عظیم بازی، وقوع چنین چیزی دور از انتظار است.»

لازم به ذکر است تریلر جدیدی از گیم پلی بازی Fallout 76 در هفته جاری منتشر خواهد شد.

ادامه مطلب

تیتر یک / نقد

نقد و بررسی Wolfenstein: Youngblood

سقوط آزاد

منتشر شده

آخرین باری که مجبور بودید یک هوش مصنوعی دست‌و‌پاگیر و احمق را کنارتان تحمل کنید چه زمانی بود؟ عنوان جدید «ولفنشتاین» که با نام «Young Blood» عرضه شد، مصداق بارز همین گفته است؛ اما ای‌کاش که تنها مشکل بازی همین بود! این عنوان تقریبا در تمامی زمینه‌هایی که فکرش را بکنید با مشکلات و ایرادات بزرگ و کوچکی دست و پنجه نرم می‌کند تا جایی که در همان یک ساعت ابتدایی تجربه، از خودتان خواهید پرسید که «من چه کار میکنم؟!» در ادامه این نقد سعی خواهیم کرد تا توضیح دهیم چگونه سازنده می‌تواند عنوانی خوش ساخت و پرطرفدار را با اضافه کردن ایده‌های بیهوده و اضافی، به مرز نابودی بکشاند! 

داستان بازی بعد از اتفاقات شماره دوم روایت می‌شود. دختران دوقلوی «بلازکوویچ» یعنی «زوفیا» و «جسی» بزرگ و در سنین نوجوانی قرار دارند. بلازکوویچ و همسرش «آنیا» سعی می‌کنند آن‌ها را برای آینده آماده کنند و به همین دلیل سخت مشغول تمرین دادن به دوقلوها هستند. بعد از مدتی بلازکوویچ بدون هیچ ردپایی ناپدید شده و دوقلوها به علاوه دوستشان «اَبی» که دختر «گریس واکر» است، بدون هیچ دلیل و منطق خاصی، و بدون اجازه از خانه در پی یافتن پدر راهی فرانسه می‌شوند. بعد از مرگ هیتلر در شماره دوم بازی، حالا رایش نازی کنترل اروپا را در دست گرفته است و حالا این دو خواهر بیمزه، اعصاب خوردکن و بی‌تجربه، قرار است کل این ارتش را برای یافتن پدرشان منهدم کنند! به خودی خود جوگیری و بیرون زدن از خانه آن هم به وسیله هلیکوپر FBI و سفر به اروپا برای جنگ با ارتش نازی‌ها توسط سه دختر نوجوان، بی‌منطق و مسخره هست، بماند که اتفاقات بازی و پایان‌بندی خنده‌دارتر آن به شکل انجام می‌گیرید!


با ورود به منوی بازی اولین چیزی که نظرتان را جلب خواهد کرد، طراحی منوها، کاملا برپایه بازی‌های آنلاین و کوآپ است. البته بازی به شما گوشزد خواهد کرد که  شما به تنهایی و بصورت آفلاین نیز قادر به تجربه بازی هستید، اما بهتر از فریب این دروغ را نخورید، زیرا المان‌های بازی تماما بصورت آنلاین طراحی شده و در حین بازی حتی قادر به Pause کردن نیستید. خواهر شما بصورت اجباری در کنارتان خواهد بود و باید هوش‌مصنوعی فاجعه و تاریخ گذشته او را تحمل کنید و دقیقا زمانی که در مخمصه جنگ، فرار را به قرار ترجیح دادید، شاهد زمین‌گیر شدنش باشید، و حالا باید بازگشته و به او کمک کنید زیرا در صورت بی‌اعتنایی به قوانین بازی، جان مشترکتان از بین رفته و خواهید مرد؛ یعنی حتی اگر شما هم نمیرید، با مردن خواهرتان بازی به پایان می‌رسد؛ و نکته جالبتر اینجا نمود پیدا می‌کند، این بازی هیچ نقطه چک‌پوینتی ندارد! درست شنیده‌اید، در صورتی که بمیرید، بازی شما را به ابتدای مرحله هدایت خواهد کرد و باید تمامی مسیر را دوباره طی کنید. فرض کنید در کنار رئیس پایانی مرحله که دقیقا در انتهای مرحله قرار دارد بمیرید، حالا باید کل راه را دوباره طی کرده و دوباره با دشمنان مبارزه کنید! این سطح از شعور در سازندگان قابل تحسین است. حالا تا پایان نقد صبر کنید تا متوجه مشکلات دیگری در طی کردن این مسیرها شوید.

طراحی مراحل در یک کلام فاجعه هستند. در کل چهار یا پنج محیط مختلف و بزرگ به سبک بازی‌های جهان آزاد پیش روی شما قرار دارد و با هربار که ماموریتی از یارانتان می‌گیرید، به یکی از این مناطق رفته و با کشتن و یا نابود کردن چیزی، ماموریت را به پایان رسانده و برای تحویلش دوباره به پیش آن فرد بازمی‌گردید. طراحی مراحل به حدی بد هستند که با اینکه چندین بار یک منطقه خاص را ملاقات کرده‌اید، اما باز هم بارها و بارها در جای‌جای آن گم شده و راه درست را نخواهید یافت. داستان اینجا عجیب‌تر می‌شود که این بازی عاری از هرگونه نقشه است! تنها نقشه‌ای که در اختیار دارید، به اصطلاح Mini Map گوشه تصویر است تقریبا به هیچ دردی نمی‌خورد. نکته جالب دیگری که به چشم می‌خورد، اصرار سازنده برای آموزش حالت مخفی کاری است. در ابتدا به شما گفته می‌شود که در هر محیطی از بازی، یک فرمانده وجود دارد که با کشتن او قبل از درگیری، باعث خواهید شد تا آژیرخطر به صدا در نیاید! حالا نکته خنده‌دار اینجاست که هیچ کدام از مراحل بازی برای سبک مخفی کاری طراحی نشده و در 99% مواقع، فرمانده ذکر شده در انتهایی‌ترین بخش منطقه در حال قدم زنی است! این بدین معناست که تقریبا هیچ‌گاه موفق به کشتن فرمانده قبل از اینکه دیده شوید نخواهید شد و اگر هم موفق شوید، مطمئن باشید فرمانده دومی در گوشه‌ای دیگر از نقشه منتظرتان خواهد بود. در کل اینکه، بازی در هر لحظه آماده کشیدن آژیرخطر است. حتی به کرات پیش آمده که تک سربازی را بدون حضور کسان دیگری کشته‌ام و سریعا صدای آژیر برای 1 ثانیه بصدا در آمده و سریعا متوقف شده است. چرا؟ چون کسی شاهد حضورم نبوده، اما اصرار بازی و سازنده برای بصدا درآوردن این آژیر حتی برای یک بار، قابل تقدیر است! 


از طراحی مراحل که بگذریم می‌رسیم به سیستم RPG و یا نقش‌آفرینی‌ای که به بازی افزوده شده است. شخصا هنوز هم درک نکرده‌ام که اصرار شرکت‌هایی مثل بتسدا برای افزودن المان‌های RPG به عناوینی مثل ولفنشتاین چیست؟! چرا همه چیز باید به سمت نقش‌آفرینی حرکت کند؟ چرا نباید به سبک و سیاق و طرفداران آن عنوان خاص احترام قائل شد؟ قانونی نانوشته‌ای دال بر اینکه هر عنوانی که دارای المان‌های نقش‌آفرینی باشد بهتر خواهد بود؟! بگذریم؛ سیستم ارتقای قابلیت‌های کاراکتر که با بدست آوردن آیتم‌های خاصی که به انجام ماموریت‌های فرعی بدست می‌آید، انجام می‌گیرد. ماموریت‌هایی که یکی از یکی پوچتر و بی‌هدفتر و تنها با هدف آزار اعصاب با ارزش شما طراحی شده‌اند. اگر این ماموریت‌ها نباشند که اعصابتان را بهم می‌ریزد، سرزدن به یک محیط تکراری برای بار پنجم و ششم حتما این کار را خواهد کرد. از سوی دیگر سلاح‌ها را نیز می‌توانید تا حدودی ارتقا دهید که به شخصه تاثیرخاصی را مشاهده نکردم و کاری بیهوده به نظر رسید. ناگفته نماند که سلاح‌های بازی همگی کپی شده از شماره قبلی هستند و هیچ سلاح جدیدی در این بازی وجود ندارد. حتی در بخش گیم‌پلی پسرفت داشته‌ایم و حالا فقط قادر خواهید بود سلاح‌های کمری را بصورت همزمان در دستانتان بگیرید. 

بعضی از دشمنان دارای خط سلامتی زره هستند که این زره‌ها به دو نوع مختلف تقسیم شده‌اند. این بعضی‌ها شامل تقریبا 95% دشمنان می‌شود. برای از بین بردن این دو زره‌ها باید با سلاح مختص آن زره به دشمن شلیک کنید که کاری بس ابس و بیهوده است و باید در حین مبارزه دائما سلاح خود را عوض کنید. درجه سختی غیرمنطقی بازی (درکنار هوش مصنوعی یار خودی) نیز به این مشکلات می‌افزاید و روی حالت معمولی گاها دلتان می‌خواهد گیم‌پد را در سرتان خورد کنید. البته راه دیگری نیز هست و آن هم تغییر درجه سختی به خیلی آسان است، که البته باز هم تعجب شما را با خود بهمراه خواهد داشت زیرا حس اینکه تیرهایتان مشقی است و تاثیری بر روی دشمن ندارد به شما القا خواهد شد. مخصوصا در مقابل مینی باس‌ها و باس آخر بازی که برایتان تبدیل به کابوس خواهد شد. 


بگذارید کمی هم از شخصیت‌پردازی بسیار ضعیف و پوچ کاراکترها توضیح دهیم. خواهران بلازکوویچ به قدری بیمزه و لوس هستند که بعد از دیدن حرکاتی که در آسانسورها انجام می‌دهند و یا دیالوگ‌هایی که بینشان رد و بدل می‌شود، فقط سر تکان داده و سکوت خواهید کرد. مطمئن باشید که جملاتی همچون Ok dude, Good job dude, I love you sis و مشابه همین جملات در بین جنگ‌های نفس‌گیر هیچ جذابیتی برایتان نخواهد داشت و تا مدت‌ها از کلمه Dude متنفر خواهید بود. صداپیشگی کاراکترها نیز دقیقا در همین راستا انجام شده و نفرت شما از این دو خواهر را بیش از پیش خواهد کرد. 

شاید تنها نکته مثبت این بازی گرافیک آن باشد. الحق که در بخش گرافیکی این عنوان فوق‌العاده عمل کرده است. چه از نظر تکنیکی و چه از نظر بصری شاهد یکی از بهترین‌ها در سبک اول شخص هستیم. با اینکه تیم سازنده از تکنیک رزولوشن متغیر برای ثابت نگه داشتن فریم بازی بر روی 60 استفاده کرده، به غیر از چند مکان انگشت شمار، متوجه کیفیت پایین رزولوشن نخواهید شد. افکت‌های انفجار و سیستم ذرات به خوبی مورد استفاده قرار گرفته‌اند و این تنها بخشی از این عنوان است که می‌توان به آن نمره قبولی داد. 

کلام آخر

در یک کلام، این عنوان هیچ چیز خاصی برای ارائه ندارد. هیچ چیزی ندارد که وقت با ارزش شما را حتی برای یک ساعت به خود اختصاص دهد. این عنوان مثال کاملا بارزی از تبدیل یه عنوان خوش ساخت و موفق، به عنوانی ضعیف، بیخود و کوآپ محور با المان‌های RPG به دردنخور است که ارزش حتی 1$ را نیز ندارد. فرمولی که شرکت بتسدا در پیش گرفته و آن را در عناوینی مثل «دووم»، «ریج» و «ولفنشتاین» تجربه کرده‌ایم، نگرانی‌هایی در مورد آینده عناوینی مثل «دووم» را برایمان ایجاد می‌کند. امیدوارم راهی که در YoungBlood پیش گرفته‌اند، همینجا دفن شود و به دیگر عناوین این شرکت سرایت نکند.

ادامه مطلب
تبلیغات


آپارات